تبليغاتX
نیسحریما

نیسحریما

>>>why so serious<<<

دیدید چی شد همکلاسی های اوسکلم بعد از ما 17 نفرشون جیم زدن  .نامردا کلاسو خالی کردن فقط 8 نفر سر کلاس موندن گفتم از کجا فهمیدن

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ساعت 23:35 توسط امیرحسین |


امروز از مدرسه جیم زدیم

از 8 صب تا 2 ظهر بیرون بودم ........

پاهام پیله بست از بس را رفتم

دوباره رفتیم گیم نت  خیلی حال داد وقتی برگشتیم مثل اینکه این دفعه زنگ  زده بودن  ................

کلی داد وبیداد :چرا از مدرسه فرار کردی و از  این کس شعرا  ...........

حالا یکیم نبود به ما بگه : تو این زمهریر اونم ساعت 8 کدوم گوری میخوای بری .

تابعد

یادم رفت بگم:میخاستن اخراجمون کنن بفرستن سوم شعبان

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ساعت 13:38 توسط امیرحسین |


sting

تبریک به همه ی طرفدارای استینگ به خاطر برد باحالش مسابقه رو دیدید؟ ندیدید نصف عمرتون فنا شده (برا اونایی که استینک رو نمیشناسن (اون یه کشتی گیره و تو tna کار میکنه )دمش گرم

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ساعت 22:16 توسط امیرحسین |


امروز از مدرسه جیم زدم هه هه

خیلی حال داد با بچه ها رفتیم گیم نت یه دست بازی کردیم همه رو لت پار کردیم  ش سیس

خلاصه رفتیم خونه و دیدیم (از سوراخ پست)بابا داره رو ایون سیگار میکشه و دستاششم گذاشته پشتشو راه میره ادم یاد مستند به دنبال نازی ها مینداخت وقتی داشت راه میرفت انگار روبروی هیتلر واستاده بود

با ترس ولرز درو وا کردم  گفت سلام پسرم افرین که بیکاری نرفتی گیم نت زود اومدی خونه با خودم گفتم (عجب مثل اینکه نفهمیده ) اومدم داخل و مامان گفت سلام بیا ناهار بخور برات قرمه سبزی پختم یعنی مثل عقب مونده ها فکم باز موند . ناهارو خوردیمو یه زنگ به مسعود زدیم بهش گفتم اینا منو کسخل کردن اومدم خونه بهم میگن خوش اومدیو از این چیزا

_به منم گفتن انگار نه انگار از 5ساعت 4ساعتش رو بیرون ول میگشتیم

خلاضه فردا صبح رفتیم مدرسه دیدیم بله عکسمون رو زدن به عنوان کاهنان نماز رفتیم دفتر گفتیم چه خبره

گفتن شانس اوردین به ننه باباتون زنگ نزدیم فعلا امروزو از مدرسه اخراجید تا فردا بیاید ولی همون یه روزم کلی حال کردیم هه هه هه هه هه

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

کونتون بسوزه

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390 ساعت 13:46 توسط امیرحسین |


امروز زبان وتاریخ و دفاعی داشتیم

ای اولش اصل حال بود ولی زنگ اخر دهنمون صاف شد از بس از شبکه های ماهواره ای حرف زد

زمان:زنگ اول. مکان صبح گاه

یارو داشت از هفته ی دانش اموزو بسیجو از این چیزا میگفت

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

منم تو عالم خوم بودم که یکی  یه فندقی کوبوند پس کله ی ما ما هم قاطی کردیم(ای از اول صبح میرینن به اعصاب ادم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

)برگشتم حسینی رو دیدم داره میخنده خواستم بزنم که بچه ها از پشت زدنش  اون برگشت که اونا رو بزنه من یه دونه صاف تو مغزش زدم ای خندیدیم صدا اومد امیرحسین گمشو بیرون شانسو میبینین اونارو ندیدن مارو دیدن

رفتیم یه گوشه و وقتی داشتن شعار میدادن چنان ادایی در اوردیم ه

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

مه ی سومی ها ریسه رفتن از خنده

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خلاصه به خیر گذشتو رفتیم سر زبان  مثل همیشه هنوز نیومده گفت: مبصر چه وضعشه کسخ......چرندستانه این جا که. نشست مشقارو دید بعد گفت ها بذارید دستمون از دیروز تا الان خواب رفته نرمش کنیم تا لیست رو باز کرد ما افتادیم به دعا به درگاه خدا هامون

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

یکی میگفت عیسی اگه بذاری من نرم پروتستان رو بی خیال میشم به کاتولیک ایمان میارم اون یکی شیطان جونم اگه بذاری نرم  یه مسلمونو مثل خر میزنم من گفتم اهورامزدا جون من اسم منو نگه تا دو صبح عبادتت میکنم

اخر سر همه ی خدا ها حال دادن هیچ کدوممون نرفتیم  زنگ بعد باشه اپ بعدی

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390 ساعت 14:8 توسط امیرحسین |


تولدت مبارک باران جونم

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390 ساعت 13:44 توسط امیرحسین |


صحرا

یه روز پنجشنبه بیرون شهر هیچکی نمیدونست چه اتفاقی قراره بیفته ...............

شوخی کردم با بچه ها رفته بودیم صحرای جلالی(پشت کوه) جاتون خالی چقدر فسیل اولش خیلی باحال بود تا وقتی که خواستیم از قله بالا بریم .

با هر جون کندنی  رسیدیم بالا  خیلی حال داد اون بالا یه دودی کردیمو حسابی تشنه شدیم همه ی ابارو خوردیم ورا گرفتیم که بریم پایین این دفعه بیشتر از قبل طول کشید تا پایین اومدیم کلی تشنه وگشنه شدیم فقط یه سوسیس با نوشابه بود که اونم تو2 دقیقه هضم شد رفت .5دقیقه بعد: ای کاش میمردیم اون سوسیای کوفتی رو نمیخوردم  حالا وسط برو بیابون موندیم به سرعت یا بگم مثل جت رفتیم سمت جایی که ازش اومدیم.یه ساعت بعد :کمک ما گم شدیم هی سراب میبینم بابام اومده دنبالم بهم میگه: حقته با اون موهای تخمیت 

ای بابا توسرابم موهای منو ول نمیکنن که. تا اومدم به خودم بیام یه صداهایی شنیدم  .....صدای چی بود ؟ اها صدای چند تا دختر بود ......(اخه یکی نبود به ما بگه خنگ خدا دختر تو بیابون ....عقلت کجاست امیرحسین ؟ ) اطرافو نگاه کردم دیدمشون کنار یه جوب داشتن لباس میشستنو اب بازی میکردن ما هم دویدیم یورش بردیم سمتشون چنان شیرجه ای تو رود خیالی زدم که مخم درد گرفت

بعد چند ثانیه فهمیدیم کشک چی دوغ چی پریدیم رو سنگ نمک  سفید. سنگ هم تو موهامون ریز شده وحالا نخار کی  بخار خلاصه با هزار بدبختی رسیدیم به اون پارکی که توش بودیم  یه هو یه پمپ اب دیدم پریدم زیرش که موهامونو بشوریم که.........................

این دفه به سمغ درخت خوردیم .....................

خدایا مگه ما چه گناهی کردیم 

تا بعد

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 ساعت 12:41 توسط امیرحسین |


فارسه داشته براي رفيقش تعريف مي كرده كه : آره نميدوني اونقدر شرمنده شدم، اونقدر شرمنده شدم كه نگو !
رفيقش ميگه : آخه چرا، چي شده؟ ميگه : پريروز اين خانوم صالحي، منشي ما، اومد تو دفترم، گفت مرخصي
ميخواد، من اونقدر شرمنده شدم ! رفيقش ميگه : بابا اين كه شرمندگي نداره . ميگه : نه خوب صبر كن، من
بهش مرخصي دادم رفت، بعد اون يكي كارمندمون اومد، اونم مرخصي ميخواس ت، اونقدر شرمنده شدم ! بعد
يكي يكي همه كارمندامون اومدن مرخصي خواستن، منم به همشون مرخصي دادم، اونقدر شرمنده شدم !
رفيقش ميگه : بابا مرخصي دادن كه شرمندگي نداره . ميگه: نه آخه، بعد از يك مدت اين منشيه زنگ زد، گفت
امشب بياين خونه ما، من اونقدر شرمنده شدم ! من شب رفتم خونشون، ديدم خانم منشي تنهاست، با عشوه
بهم گفت : من ميرم تو اتاق، شما چشماتون رو ببندين من الان ميام، اونقدر شرمنده شدم ! بعد از يك مدت
در رو باز كرد، ديدم همه كارمندا و خانوم بچه ها جمعند، براي من تولد گرفتن، من اونقدر شرمنده شدم،
اونقدر شرمند ه شدم كه نگو ! رفيقش ميگه : بابا اينكه شرمندگي نداره، بايد خوشحال ميشدي . فارسه
ميگه: آخه من لخت وايستاده بودم!

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ساعت 23:32 توسط امیرحسین |


بد شانسی

تو ساندویچی چه حالی میده

دور از کسخلستان <البته بانیم ساعت فاصله>

یه هو صدای در اومد  خودش بود چه نازی میکرد  رفت دم میز سفارش

من بدبختم داشتم فکر میکردم چی بگم که نشون بده استعدادم به اندام بیریختم نرفته چون به قول بچه ها از کمر به بالا شبیه گربه وبه پایین عین اسبم

یهو اومد سمتم  نشست کنارم<وای جونم>

بهم گفت چند سالته ؟ بهش گفتم و...............

 خلاصه یه یک ربعی لاس زدیم که یه پسره اومد داخل  .

صاف اومد سمت ما گفت : این یارو کیه مریم <منظورش من بودم . بی ادب>

_نمیدونم

-پس چرا پیشش نشستی

_اصلا به تو ربطی نداره ازت بدم میاد با اون قیافه ی تخمیت با هرکی هم بخوام دوست میشم .ورفت بیرون

ما موندیمو یه فصل کتک حسابی و یه بادنجون خوشگل زیر چشم شانس که نیست

بیخیال تابعد

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ساعت 14:35 توسط امیرحسین |


- مسؤل خوابگاه دخترا همه دخترا رو جمع ميكنه، ميگه : ديشب يه مرد اومده بوده تو خوابگاه . همه ميگن :
واااي... يكي ميگه : هه هه هه ...! مسؤل خوابگاه ميگه : اينطور كه فهميديم اين مرده رفته بوده تو اتاق يكي از
دخترا. همه ميگن : واااااي... يكي ميگه : هه هه هه ...! مسؤل خوابگاه ميگه : تازه، يه کاندوم هم پيدا شده . باز
همه ميگن : وااااااي... يكي ميگه : هه هه هه ...! مسؤل خوابگاه ادا مه ميده : ولي گويا اون کاندوم سوراخ بوده .
همه ميگن: هه هه هه... يكي ميگه: واااااي!

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390 ساعت 14:40 توسط امیرحسین |